![]() |
![]() |
|
|
جان من سنگدلی ، دل به تو دادن غلط است
بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم امید به روی تو گشادن غلط است
روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن اولاست ز کوی تو ، ستادن غلط است
جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است
تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد
چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد
* * *
مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست
عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست
از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست
خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست
از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست
چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست
شرح درماندگی خود به که تقریر کنم
عاجزم چارهی من چیست چه تدبیر کنم
* * *
نخل نوخیز گلستان جهان بسیار است
گل این باغ بسی ، سرو روان بسیار است
جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است
ترک زرین کمر موی میان بسیار است
با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است
نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است
دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند
قصد آزردن یاران موافق نکند
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم شهریور 1388ساعت 0:37 توسط سحر |
|
|
آخرش این درد مرا می کشد بی برو برگرد مرا می کشد
کوچه تاریک (دو چشم سیاه) خنجر نامرد مرا می کشد
عاقبتش توی غزل ـ پرسه ها این دل ولگرد مرا می کشد
من که به موهای تو دستم رسید فکر عقبگرد مرا می کشد
گفت:برو شاعرک خوش خیال عشق که تب کرد مرا می کشد
رفتی و کابوس جدایی هنوز بی برو برگرد مرا می کشد
پائیزان (رسول کامرانی) |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 0:57 توسط سحر |
|
هرگزبامن بگو : (( وقتی که صدهاصدهزاران اما مگو : (( هرگز ! )) هرگز چه دوراست ، آه ! هرگز چه وحشتناک........ ، هرگز چه بی رحم است .........! اسمائیل خویی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 1:5 توسط سحر |
|
|
برای ۱۹ شهریور ۸۶:
... .... ... ..
در آخرین لحظه ی دیدار به چشمانت نگاه کردم وگفتم بدان آسمان قلبم باتو یا بی تو بهاریست!! همان لبخندی که توان را از من می ربود بر لبانت زینت بست و به آرامی از من فاصله گرفتی بی هیچ کلامی! من خاموش به تو نگاه می کردم و در دل با خود می گفتم: ای کاش این قامت نحیف لحظه ای فقط لحظه ای می اندیشید که آسمان بهاری یعنی ابر باران رعدوبرق وطوفان ناگهانی . واین جمله جمله ای بود بدتر از هر خواهش برای ماندن! و تمنایی بود برای با او بودن! از خدا خواستم.. من از خدا خواستم نغمه های عشق مرا به گوشت برساند تا لبخند مرا هرگز فراموش نکنی!! و ببینی که سایه ام به دنبالت است تا هرگزنبنداری تنهایی!! ...ولی اکنون تو رفته ای من هم خواهم رفت... فرق رفتن تو با من این است که من شاهد رفتن تو هستم!! .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 23:0 توسط سحر |
|
|
اشک هایم را ببین سرد است و بی جان نازنین
بیژن داوری دولت آبادی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 11:43 توسط سحر |
|
|
ایینه دلم ز چه زنگار غم گرفت
گفتم مرا نیاز به نازش نمانده است
او را که با سخن به دلش ره نبرده ام
اشک از غرور گرچه ز چشمان من نریخت
یک عمر گشتم از پی آن عمر جاودان
نازم بدان نگاه که او با اشاره ای
من با که گویم این غم بسیار کو مرا
برگرد ای امید ز کف رفته تا به کی
در سینه ام نهال غمش نشاند عشق
تا بگذرد ز کوه غم عشق او حمید
حمید مصدق |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 3:15 توسط سحر |
|
|
اين مثنوي حديث پريشاني منست بشنو كه سوگنامه ي ويراني منست
امشب نه اينكه شام غريبان گرفته ام، بلكه به يمن آمدنت جان گرفته ام
گفتي غزل بگو ،غزلم، شور و حال مرد بعد از تو حس شعر فنا شد،خيال مرد
گفتم مرو كه تيره شود زندگانيم با رفتنت به خاك سيه مي نشانيم
گفتي زمين مجال رسيدن نمي دهد بر چشم باز فرصت ديدن نمي دهد
وقتي نقاب محور يكرنگ بودن است معيار مهر ورزيمان سنگ بودن است
ديگر چه جاي دلخوشي وعشق بازي است؟ اصلا كدام احمق از اين عشق راضي است؟
اين عشق نيست،فاجعه ي قرن آهن است من بودني كه عاقبتش نيست بودن است
حالا به حرفهاي غريبت رسيده ام فهميده ام كه خوب تو را بد شنيده ام
حق با تو بود از غم غربت شكسته ام بگذار صادقانه بگويم،كه خسته ام!
بيزارم از تمام رفيقان نارفيق اينها چقدر فاصله دارند،تا رفيق!
من را به ابتذال نبودن كشانده اند روح مرا به مسند پوچي كشانده اند
تا اين برادران ريا كار زنده اند، اين گرگ سيرتان جفاكار زنده اند،
يعقوب درد ميكشد وكور ميشود يوسف هميشه وصله ي نا جور ميشود
اينجا نقاب شير به كفتار مي زنند منصور را هر آينه بردار ميزنند
اينجا كسي براي كسي ،كس نمي شود حتي عقاب درخور كركس نمي شود
جايي كه سهم مرگ به جز تازيانه نيست حق با تو بود،ماندنمان عاقلانه نيست!!
ما مي رويم چون دلمان جاي ديگرست ما ميرويم،هر كه بماند مخيراست
ما ميرويم گرچه ز الطاف دوستان بر جاي جاي پيكرمان زخم خنجر است!
دلخوش نمي كنيم به عثمان ومذهبش در دين ما ملاك مسلمان ابوذر است
ما مي رويم مقصدمان نا مشخص است هر جا رويم بي شك از اين شهر بهتر است
از سادگيست گر به كسي تكيه كرده ايم اينجا كه گرگ با سگ گله برادر است!
ما ميرويم،ماندن با درد فاجعه است در عرف ما نشستن يك مرد فاجعه است
ديريست رفته اند اميران قافله ما مانده ايم قافله پيران قافله
اينجا دگرچه باب منو پاي لنگ نيست بايد شتاب كرد مجال درنگ نيست!
بر درب آفتاب پي باج مي رويم ما هم بدون بال به معراج مي رويم!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 1:16 توسط سحر |
|
|
اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم
به تو آري به تو يعني به همان منظر دور
به تبسم به تكلم به دل آرايي تو
به همان زل زدن از فاصله ي دور به هم
در من انگار كسي در پي انكار منست
يك نفر ساده چنان ساده كه از سادگيش
يك نفر سبز چنان سبز كه از سرسبزيش
دير گاهي شبحي آفت جانم شده است
آي! بي رنگ تر از آينه يك لحظه بايست !
اگر اين حادثه ي هر شبه تصوير تو نيست
حتم دارم كه تويي آن شبح آينه پوش
بهروز یاسمی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 1:17 توسط سحر |
|
|
................. ........ زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم در این دریای طوفان دیده مرجانی نمی بینم که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم...
مرسی عصر یخی |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام دی 1385ساعت 4:29 توسط سحر |
|
|
هرگز برای دوست داشتن پایانی نیست
من پل رنگین کمان را - آفتاب مهربان رادوست دارم ابرهای پر ز باران- کوهساران- ماهتاب و لاله زاران من تمام مردم خوب جهان را دوست دارم
عاشقان ناتوان را- عشق های بی امان را- من تمام شاپرکهای جهان را دوست دارم دوستی های نهان را- خنده های ناگهان را- بوسه های صادق و سرشارمان را- من تمام درد های تلخ و شیرین جهان را دوست دارم
مادران را - آرزوهای عزیز و خو بمان را- قلبهای پاکشان را-اشکهای نابشان را- دستهای گرمشان را حرفهای از صمیم قلبشان را- شوروشوق چشمشان را من تمام ساکنان قلبهای عاشقان را دوست دارم
من دروغ بچگان را- شیطنتهای همیشه بکرشان را رازشان را- پاکی احساسشان را- خنده های شادشان را بادبادکهای قشنگ و نازشان را- دستهای کوچک و پربارشان را- هر نگاه خالی از نیرنگشان را- اعتماد خالی از تردیدشان را- من تمام شیطنتهای جهان را دوست دارم
سایه های کاج های مهربان را- بید مجنون ها و برگ نازشان را- سروها و قامت رعنایشان را- نخلها و ارتفاع نابشان را- تاکها و مستی انگورشان را- سر کشی های شراب و ... راستی من تمام درختان انگور جهان را دوست دارم
نازهای معشوقان زمان را- دل شکستنهای بی منظورشان را- بوسه های گرمشان را- قهرهای تلخشان را- آشتیهای زود هنگامشان را- عشقهای آتشین و پر رنگشان را قلبهای بی تاب و تنگشان را- آشنایی های پرلبخند شان را و خداحافظی های پر اشکشان را- گریه های شوقشان را- ضربه های قلبشان را- حرفهای بی حد و مرزشان را- من تمام عشق های جاودان را دوست دارم
لیلی و مجنونمان را- خسرو و شیرینمان را- کوه کن فرهادمان را....یادم آ مد من خدا را وخودم را وجهان را دوست دارم دوست دارم دوست دارم می پرستم.....
با تشکر از آسمونی تر از آسمون |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 3:14 توسط سحر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من خندیدم ...او خندید...
من اشک ریختم....او اشک ریخت اما دم آخر..من گریستم...او خندید..!! |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 مرداد 1387 دی 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 مهر 1385 مرداد 1385 تیر 1385 |
| نویسندگان |
|
سحر . |
|
RSS
|